تبليغاتX
شیطون ترین دختر دنیا
شیطون ترین دختر دنیا

جیگملتو بخورم جیگمل من

اینم چندتا جوک جدید:
 
ترکه ادعا سیدی میکنه.مردم میرن تحقیق میکنن.میفهمن جدش خر امام صادق بوده.
 
توقع لر از خدا .نه كارت دارم نه كارم داشته باش.
 
لره آزمایش مدفوعش گم میشه میگه بله دیگه مملکت بخور بخوره.

اصفهانیه میمیره رو سنگ قبرش مینویسه من مردم ولی دکان باز است.

به یارو میگن تو که روزه نمیگیری چرا سحری میخوری؟میگه نماز که نخونم  روزه که نگیرم  سحری هم نخورم .آخه مگه من کافرم.

یه گزارشگر از یه لر میپرسه اگه لیلا فروهر مادرت بود چیکار میکردی؟گو تا چهل سالگی شیر اخردم.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 16:37 توسط دختر شبهای پائیز|

سلام دوستای خوبم

همه خوب هستید؟ ممنون از این همه لطف که به من دارید و با کامنتاتون منو شرمنده میکنید.

یه کم سرم شلوغه میخوام یه برنامه هائی واسه وبم اجرا کنم که سور پرایز بشید!!!

من که از بس شیطونم بابا فکر میکنه هنوز 2 سالمه و  تایم شوهر دادن من نیست و هنوزم همون دختر یکی یه دونه لوس بابائی هستم!! و اصلا کسی رو راه نمیده تو خونمون واسه خواستگاری.........

از نظر ایشون کسی لیاقت من و خانوادمون رو داره کم پیدا میشه و اصلا اگه هم بشه الان وقتش نیست.....

در نتیجه حسرت خواستگار به دل اینجانب مونده...........

یکی از دوستام پیشنهاد داد که جلسات خواستگاریمو به صورت طنز بنویسم منم که............

آخه ندارم که..........

پس بر آن شدم که از پیشنهادهای جالبی که روزانه واسم پیش میاد واسه دوستی منتخبهاشو بزارم!!

شاید باورتون نشه اما روزی سپری نمیشه که تو اون روز یه پسر به من پیشنهاد نداده باشه مگه اینکه من اون روز خونه باشم...........

البته من به این جور مسائل اهمیت نمیدم چون خودم یه بی اف دارم شاخ!!!

خیلی دوسشم دارم اما همش من اونو اذیت میکنم و عصبانیش میکنم مثل همین الان که با وبم قهر کرده و نمیاد اینجا واسه عشقش یعنی من!!! چند خطی بنویسه! من عاشقشم اونم منو خیلی دوست داره.........

خوب بریم سر داستان اولی:

یه چند روز پیش تو پارکینگ یونی منتظر دوستم بودم آذی که بیاد با هم بریم ناهار بخوریم بیرون از یونی.

یه آقا پسری اونجا ایستاده بود که یکی از پسرای شاخ یونیمون بود که همه دخترا تو کفش بودند و اینم به کسی اصلا پیشنهاد نمیداد..........

هی داشت جلو عقب میکرد از پارک در بیاد بعد پیاده شد و با تبسمی اومد جلو ماشینش ایستاد!!

یه کم با گوشیش ور رفت بعد دیدم داره میاد سمت من اومد و زد به شیشه و اشاره کرد که شیشه رو بدم پائین

منم شیشه رو دادم پائین بله؟

گفت ببخشید شرمنده من منتظر دوست دخترمم گوشیم خاموش شده نمیتونم پیداش کنم میتونم یه لحظه از گوشی شما تماس بگیرم؟

منم تو رودربایسی  گفتم بله حتما!!! حالا بر عکس رو گوشیمم عکس خودم بود و منم یادم نبود!!!

گوشیو بش دادم یه زنگ انگار زد ولی با کسی حرف نزد.......

بعد اومد به سمتم گوشی داد بم و گفت چه خوش عکسید!!! منم گفتم چشماتو بده معاینه کنند اون من نیستم(نمیدونم چرا دروغ به این تابلوئی گفتم!!!) اونم خندید و گفت این شماره منه یه ساعت دیگه بت زنگ میزنم من همین جور مونده بودم............ کفتم خاک تو سرت ستاره که انقدر ساده ای

انقدر سریع رفت که نشد چیزی بگم

چند تا از دوستای پسرش چند دقیقه بعد اومدند و با هم رفتند......

آذی هم اومد بعد اونا و با هم رفتیم !! بش گفتم آره این جوری شد اون اولش گفت که آره بابا دمش گرم اگه با این دوست بشی رو این نازی اینا کم میشه پرچمشون میاد پائین!!

گفتم آذی حالت خوبه؟ من خودم بی اف دارم ام جی اینجا پس چیه؟ مترسکه؟ تازه من از این یارو بدم میاد.....

آذی معتقده که میشه چندتا بی اف با هم داشت یکی اینجا یکی تهران یکی تو یونی یکی بیرون یونی وووووو

اما خدا وکیلی من با همین بی اف خودم موندم نمیتونم اون جوری که باید باش باشم وووووو(سانسور....)

در ضمن من خیلی به ام جی وابسته هستم و نمی خوام  بهش خیانت کنم این پسرهای یونی هم امروز با تو هستند فردا با یکی دیگه!! فقط میخوان دافهائی که تو یونی تک میپرند رو به دست بیارند که به جمع افتخاراتشون اضافه کنند!!

خلاصه ناهار که خوردیم ایشون زنگ زدند با چاپلوسی فراوان!! همون اول که گفت سلام من بش گفتم اقای محترم من خودم بی اف دارم و اینجا جائی واسه شما نیست!!  اما اون گفت که بزار من حرفامو بزنم بعد شما نظرتو بگو!!منم گفتم دیگه مونگول بازی در نیارم گفتم بفرمائید گوش میکنم(از این طرف هم گوشی رو گذاشته بودم رو ایفون  و با اون یکی دیگه گوشیم داشتم صداشو ضبط میکردم که تو دانشگاه شاخ نازی اینا رو بشکونم.........) میگفت که اسمم فرشیده  الان 2 ترمه منو مییشناسه و میدونه میگفت که چه جور دختری هستم خیلی شیطون و شر و انتی بوی (=anti boyضد پسر)  و میخوا د که بام بیشتر اشنا بشه و گفت الان رستوران تخت جمشیده و خواهش کرد منم برم اونجا!!! اما من بش گفتم که این مسخره بازیو تموم کنه و الا بد میبینه و گفتم که اگه دوباره بم زنگ بزنی ماشین خوشملتو خط خطی میکنم تا برات درس عبرت شه!! بعدش قطع کردم رفتیم تو یونی یه چرخی خوردیم رفتیم سر کلاس!!

اخرای ساعت بود اسمس داد گفت من یه چیزی  میخوام بت نشون بدم که خیلی باید واست جالب باشه تو خونه تیمی بودی با مینی جوب!!! اگه خواستی بیا تو پارسیان بت بگم! گفتم دیدی چی شد؟ اخه ترم یک  چند تا از دوستای تهم  که اصلا یونی ما هم درس میخونند اینجا  خونه گرفته بودند منم گهگاهی میرفتم اونجا خیلی حال میداد اما خونه تیمی که معنیش فرق داره اونجا یه خونه دانشجوئی بود با یه صاحب خونه بد اخلاق سخت گیر!!! اما هیچ کس از بچه های یونی نمیدونست این قضیه رو............ منم همیشه تو خونه که هستم یا شورتک میپوشم یا دامن کوتاه اینم که گفتش مینی جوب مطمئن شدم یه خبری هست داشتم سکته میکردم گفتم نکنه شاید فیلم از من داشته باشه!! اخه از کجا ؟چه جوری؟ گفتم زنگ بزنم به فرهاد به ام جی به ددی؟ به کی؟ نمیدونستم چی کار کنم اما کل اعتماد به نفسم رو جمع کردم رفتم تو رستوران رو به رو یونیمون(پارسیان) .

دیدم سر یه میز تنها نشسته اونجا هم خیلی خلوت بود چون ساعت اخر یونی بود!!

بلند شد و ازم  خواست که برم پیشش  رفتم نشستم گفتم چی میگفتی اسمسی؟ گفت هیچی یکی از دوستام دوست دخترش شما رو میشناسه اما اون اینجا درس نمیخونه دانشگده کشاورزی هست و تعریف کرده واسه دوستم که اره ما  با هم...........

دوستمم به من گفته و منم واسه اینکه بتونم شما رو بکشونم اینجا از این مسئله استفاده کردم!!!

منم اصلا به روی خودم نیاوردم  که داشتم دق میکردم و گفتم حالا که چی؟ از من چی میخوای؟

-هیچی میخوام یه مدتی با هم باشیم!!!

زدم زیر خنده گفتم من عروسک نیستم کوچولو!! تو باید بیای برگهای در ساختمونمون رو جمع کنی این حرفها واسه دهن شما گنده هست!!!

خیلی بش برخورد گفت که اره من تو این یونی به هیچ دختری پیشنهاد ندادم ولی چون از تو خوشم میاد دوست دارم بیای تو اکیپ ما!!! من از دخترای شیطون هفت خط خوشم میاد!!

منم جا به جا گفتم هفت خط عمت هست اولا!! ثانیا هر چی شما بخوای که نباید داشته باشی!! در ضمن من دوست پسر دارم خودم  تملم حرفات بی معنی هست واسه من...!!!

بعد خیلی ریلکس گفت خوب داشته باشی من به ایشون کاری ندارم من خودمم دوست دختر دارم  منتها چون اینجا تنهام خواستم دستی واسه خودم بالا بزنم!!! اونها باشند تهران واسه خودشون ما هم اینجا واسه خودمون تو تهرانم هر کسی با داف خودش!! قبوله؟

داشتم شاخ در میوردم!!! گفتم بله؟

یعنی مهم نیست که من کسیو دوست دارم؟ با یه نفر دیگه هستم؟

گفت نه!!! گفتم خوب فایده ای نداره واسه تو که..........

گفت حالا شما منو یه جای دلت جا بده شاید علاقه مند شدی به من و اونو فراموش کردی.......

گفتم خوب شاید فرداشم یه کی اومد تو رو فراموش کردم!!!

خلاصه خیلی زرزر موفت کرد داشت دیگه حالم بهم میخورد ازش از اون  پسرهای کثیف بود!!!

اخر سر بش گفتم ببین این قبری که بالا سرش ایستادی  توش مرده نیست!!! من دستمال کاغذی نیستم که هر روز یه جا اویزون باشم!! من دوست پسر دارم دوسشم دارم ازشم راضیم واسه منم بس هست همون یه دونه!!

تو هم خیلی اشغالی..........

بعدم صدای ضبط شدهشو واسش بلوتوث کردم گفتم اگه دورو بر من بچرخی بلوتوثتو به نازی اینا میدم تا دهنت تو یونی اسفالت بشه!!

دورو بر من نچرخ و گرنه چرخهات میترکه!!!

یه بار دیگه شمارتو ببینم  رفتم حراست!!

بعدم پاشدم  رفتم تو یونی........

واسه آذی تعریف کردم که چی شد!!!

دیگه هم زنگ نزد النم که منو میبینه تو یونی روشو میکنه اون ور رد میشه منو اذی هم الکی در گوش هم پچ پچ میکنیم بلند میزنیم زیر خنده تا حرصش در بیاد!!!

 

 

 

از نوشتن این مطلب 3 تا هدف داشتم:

1-     احیانا به دخترهائی که از وب من دیدن میکنن چهره بعضی پسرها رو نشون بدم

2-     به پسرها بگم که بابا دست از سر دخترهائی که بی اف دارند بردارند

3-     به بی اف خودم بگم که من با دنیا عوضش نمیکنم!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 12:59 توسط دختر شبهای پائیز| |

موج چیزی در گوش ساحل گفت و رفت

                       از آن پس ساحل ردپای هیچ رهگذری رو به خاطر نسپرد

دوستت دارم ساحل من............

این موج بی قراره تو هست.................

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:14 توسط دختر شبهای پائیز| |

 

گر زجهان بگذرم از تو نخواهم گذشت

سر رود از پيكرم از تو نخواهم گذشت

مردمك چشم من,نقش توبرخود گرفت

ور همه جا بنگرم ازتونخواهم گذشت

سرزنشم  گر كني هيچ  نگيرم  بدل

هر چه ملامت برم ازتو نخواهم گذشت

ديدن تو هر نفس,ملك جهانم بس است

عشق تو مي پرورم از تو نخواهم گذشت

تا به تمناي تو  با تو شدم  هم كلام

عقل برفت ازسرم از تو نخواهم گذشت

چون  به سر زلف تو گشت دلم پايبند

گرچه غمت مي خورم ازتونخواهم گذشت

دست زجان بركشم,گرتو بخواهي چنين

اول و  هم اخر ازتو نخواهم گذشت

گر بروم از جهان عشق تو دارم بدل

گر ز همه بگذرم از تو نخواهم گذشت

بر سر خا ك "ولي" گر گذري ناگهان

حمد نخواني گرم از تو نخواهم گذشت

................................................................................................

عزیزم من دوستت دارم برگرد...................

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:29 توسط دختر شبهای پائیز|

 

 پای دنیای تو هستم مثه عاشقای عالم

 تا منوببخشی آخر ...

 تا دلت بسوزه کم کم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 9:5 توسط دختر شبهای پائیز|

می خواهم از زمانی که برایم باقی مانده

در کنار تو لذت ببرم!

شاکر روزهایی که

هر یک به هدیه یی مانندند!

رویاها و امید هایی که

هنوز امکان ممکن شدن دارند

و عشق ها و مهربانی ها

که هنوز

فرصت تجربه کردنش با ماست!

یک روز

روز آخر ما خواهد بووود!!!

 

 

امشب از آسمان دیده ی تو
        روی شعرم ستاره می بارد
                در زمستان دشت کاغذها
                         پنجه هایم جرقه می کارد

                                                                                شعر دیوانه ی تب آلودم
                                                                      شرمگین از شیار خواهش ها
                                                              پیکرش را دو باره می سوزد
                                                      عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است
            گرچه پایان راه ناپیداست
                      من به پایان دگر نیندیشم
                            که همین دوست داشتن زیباست

                                                                             از سیاهی چرا هراسیدن
                                                                    شب پر از قطره های الماس است
                                                           آنچه از شب به جای می ماند
                                                   عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
   کس نیابد دگر نشانه ی من
              روح سوزان و آه مرطوبت
                           بوزد بر تن ترانه من

                                                                             آه بگذار زین دریچه باز
                                                                     خفته بر بال گرم رویاها
                                                               همره روزها سفر گیرم
                                                         بگریزم ز مرز دنیاها.............

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 9:1 توسط دختر شبهای پائیز| |

بچه ها واقعا وقتشو نداشتم بیام وبهاتون

اما هر کی واسم تو پست قبلی کامنت گذاشته جوابشو زیرش گذاشتم

منهای نظرات خصوصی که..............

در ضمن جناب "پ.ن" خیلی از کامنتای بعضیا شاکی بود!!

من اینجا از طرف کسائی که بش بد گفتند و خودم که اذیتش کردم(گرچه کار خودمم به بستری دن تو بیمارستان کشید!!) معذرت میخوام

و امیدوارم منو ببخشه و دوباره همکاریمون ادامه بدیم!!

پس بزن قدش همکار!!!

بوس

جووووووجووووووووووووو

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 6:57 توسط دختر شبهای پائیز|

سلام سلام سلام

به همه دوستای خوبم. چند روزی حالم خوب نبود نتونستم بیام وبمو سر بزنم و الن که اومدم دارم شاخ در میارم. جمعه صبح که پست ای دنیا بیزارم ازت راو گذاشتم خیلی عصبانی بودم از دست"پ.ن"!!

یه کم شاکی بودم که اونا رو نوشتم...... اما شما ها چرا اون جوری قضاوت کردید؟

چراهیچ کس ارزو نکرد که ما دوباره با هم اشتی کنیم؟ چرا هیچ کس نگفت ستاره شاید تو اشتباه کرده باشی؟

از بعضی ادمهای سود جو هم که این وسط خواستند از آب گلالود ماهی بگیرند هم گله دارم....

آقای نصیری هم که بی سروصدا میومد وبم میرفت هم واسم کامنت میزاره که به شکستم بخنده!!

واسه همینم اومدم بگم که من هنوزم عاشقشم

هنوزم دوستش دارم و دنیای منه!!

جواب دادن به یه اسمس دلیل به بی وفائی نمیشه که! شاید منم اگه بودم همون کارو میکردم!

البته اون بهم گفت که از اول میدونسته که من بودم و داشته منو اذیت میکرده که ادب بشم.....

خلاصه این که اومدم داد بزنم:

                              "آشتی آشتی تا روز بهشتی"

من اینا رو به خودم گفتم:

   قلب خود را از کینه دیگران پاک کن ، تا قلب آنها از کینه تو پاک شود

دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرند ، و بعضی ها که لیاقت دیدن
تو ندارند ، غرق شوند
. . .


 

 

 

 

 

 عشق لیلی و مجنون... 

  عشق شیرین و فرهاد... 

 عشق بیژن و منیژه...

 عشق من و تو..

   آره عزیزم..

  برات شدم مثل مجنون...

   مثل شیرین مثل بیژن...

 می دونم برات خیلی کمم...   

  می دونم لیاقتت بیشتر از منه...   

  ولی...به خدای        

  عاشقا  قسم...

 تویی همه هستی من...  

   تویی دلیل زنده بودنم...  

   تویی دلیل نفس کشیدنم...

 می خوام عشقتو تو کوچه ها جار بزنم...   

  می خوام بگم دوست دارم...    

 می خوام بگم عاشقتم...  

   تو هم بگو... 

  بگو که...

  بگو که دوستم داری...

 بگو که عشقه منو تو مقدسه...   

  نه مستی...نه هوسه...  

   بگو تو هم دوستم داری...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 6:32 توسط دختر شبهای پائیز| |

هی.........!!

 

 

جناب پ.ن. بیا دلی رو که شکوندیش تیکه هاشو جمع کن....................

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 8:49 توسط دختر شبهای پائیز|

از همه چی  و همه کس متنفرم...........

ازت متنفرم...........

احساس میکنم احساساتم به بازی گرفته شده..........

دیگه اصلا مطمئن نیستم..............

لعنت به عشق

لعنت به دوست داشتن

لعنت به ستاره

 

لعنت به همه.....................

 

کسی پبشم نیاد

بزارین تنها باشم و بمیرم به درد نامردی این دنیا و آدمهاش............

AriaPix.com - عکس های عاشقانه

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 8:34 توسط دختر شبهای پائیز|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت